تبلیغات
هیئت رهروان شهداء باقرشهر - زنی که می خواست با پسرش ازدواج کند!!!
هیئت رهروان شهداء باقرشهر
این عمار......
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قالَ الرّضا علیه السّلام :یَا ابنَ شَبیبٍ! اِنْ کُنْتَ باکِیاً لِشَئٍ فَاْبکِ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلىّ بْنِ اَبى طالبٍ علیهالسّلام فَاِنَّهُ ذُبِحَ کَما یُذْبَحُ الْکَبْشُ. امام رضا علیه السّلام به ریّان بن شبیب فرمود: اى پسر شبیب ! اگر بر چیزى گریه مى کنى ، بر حسین بن على بن ابى طالب علیهالسّلام گریه کن ، چرا که او را مانند گوسفند سر بریدند. بحارالانوار، ج 44، ص 286

مدیر وبلاگ : روابط عمومی هیئت
نظرسنجی
برنامه هیئت را در شب های احیاء چگونه ارزیابی می کنید؟(پنج شب مسجد قمربنی هاشم(ع))





امیرالمومنین(ع) به (وشاء) فرمود : به محل خود  برو! زن و مردی را بر در مسجد می بینی با هم نزاع می کنند آنان را به نزد من بیاور، وشاء می گوید بر در مسجد رفتم دیدم زن و مردی با هم مخاصمه می کنند، نزدیک رفتم و به آنان گفتم امیرالمومنین شما را می طلبد، پس همگی به نزد آن حضرت رفتیم.

علی (ع) به جوان فرمود: با این زن چکار داری؟

جوان: یا امیرالمومنین! من این زن را با پرداخت مهریه ای به عقد خود درآوردم و چون خواستم به او نزدیک شوم ، خون دید و من در کار خود حیران شدم. امیرالمومین (ع) به جوان فرمود: این زن بر تو حرام است و تو هرگز شوهر او نخواهی شد.

مردم از شنیدن این سخن در اضطراب و تعجب شدند.

علی (ع) به زن فرمود : مرا می شناسی؟

زن: نامتان را شنیده ولی تاکنون شما را ندیده بودم.

علی (ع): تو فلان زن دفتر فلان و از نوادگان فلان نیستی؟

زن : آری ، به خدا سوگند.

حضرت علی (ع) : آیا به فلان مرد، فرزند فلان در پنهانی عقد غیر دائم ، ازدواج نکردی و پس از چندی زاییدی و چون از عشیره و بستگانت بیم داشتی طفل را گذارده و در برابرش ایستاده و عشق و علاقه ات نسبت به او در هیجان بود، دوباره برگشتی و فرزند را بغل کردی و با به زمین گذاردی و طفل، گریه می کرد و تو ترس رسوایی داشتی، تا اینکه سگی بالای سر پسرت آمد و او را گار گرفت و تو بخاطر شدت علاقه ای که به فرزند داشتی سنگی به طرف سگ انداخته سر فرزندت را شکستی، کودک صیحه زد و تو می ترسیدی صبح شود و رازت فاش گردد، پس برگشتی و اضطراب خاطر و تشویش داشتی ، در این هنگام دست به دعا برداشته و گفتی : بار خدایا! ای نگهدارنده ودیعه ها.

زن گفت : بله ، بخدا سوگند همین بود تمام سرگذشت من و من از گفتار شما بسی در شگفتم.

سپس امیرالمومنین (ع) به جوان رو کرد و فرمود : پیشانیت را باز کن ، و چون باز کرد آن حضرت جای شکستگی پیشانی جوان را به زن نشان داد و به او فرمود : این جوان پسر توست و خداوند با نشان دادن آن علامت به او نگذاشت به تو نزدیک گردد، و همانگونه که از خدا خواسته بودی فرزندت را حفظ کند ، او را برایت نگهداشت ، پس شکر و سپاس خدای را به جای بیاور.





نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
روزشمار محرم عاشورا
زیارت عاشورا