تبلیغات
هیئت رهروان شهداء باقرشهر - شهید عبدالمحمد
هیئت رهروان شهداء باقرشهر
این عمار......
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قالَ الرّضا علیه السّلام :یَا ابنَ شَبیبٍ! اِنْ کُنْتَ باکِیاً لِشَئٍ فَاْبکِ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلىّ بْنِ اَبى طالبٍ علیهالسّلام فَاِنَّهُ ذُبِحَ کَما یُذْبَحُ الْکَبْشُ. امام رضا علیه السّلام به ریّان بن شبیب فرمود: اى پسر شبیب ! اگر بر چیزى گریه مى کنى ، بر حسین بن على بن ابى طالب علیهالسّلام گریه کن ، چرا که او را مانند گوسفند سر بریدند. بحارالانوار، ج 44، ص 286

مدیر وبلاگ : روابط عمومی هیئت
نظرسنجی
برنامه هیئت را در شب های احیاء چگونه ارزیابی می کنید؟(پنج شب مسجد قمربنی هاشم(ع))






سردار رشید اسلام شهید  سید محسن عبدالمحمد  بچه محل ما بود .  جزو کسائی بود  که

 مصداق واقعی  شیر جبهه و  مظلوم شهر  بود . من با چشم خودم درگیری فیزیکی  اراذل و

 اوباش اونموقع رو با ایشون دیدم .  یلی هیکل مند و  قوی  بود و برای من الگوئی دوست

 داشتنی .                                                                          

از وقتی نوجوان بودم  تو  نماز جماعتهای مسجد موسی بن جعفر  باقرآباد شهرری (باقرشهر

 کنونی) و فعالیتهای بسیج  میدیدمش . 

من خیلی از سید خجالت میكشیدم عین برادر كوچكتری كه از داداش بزرگترش خجالت

میكشه. 

آخرای سال 1366 (من 17 ساله بودم)كه ما به  پادگان توحید اعزام شدیم جهت آموزش ؛

آقا محسن مربی ما بود .... من خاطرات زیادی از ایشون دارم یكی از اونها كه توی پادگان

 اتفاق افتاد این بود كه : یكی از روزها كه داشتند به ما آموزش میدادند ؛ برای آمادگی

دفاعی ناگهان گاز اشك آور زدند توی كلاس همه هجوم آوردند برای فرار از در خروجی

 اما ازدحام باعث شد كه خروج غیر ممكن بشه و ما هم بر اثر گاز یكسره اشك میریختیم ؛

سید گفت بیاید حالا كه اشكاتون داره میاد نوحه بخونیم و سینه بزنیم شروع كرد به

خوندن : یا زهرا یا زهرا ..

بعد از نوروز 1367 فكر كنم هشتم بود كه به منطقه ی جنگی اعزام شدیم .

سید محسن هم بعد از چند روزبه اونجا اومد و یكی از فرماندهانمون بود .

به شوخی به من میگفت مزقون. 

خاطره ای دیگه : یه سنگر دیده بانی داشتیم كه بچه ها با كمك همدیگه باز سازیش

 كرده بودند ؛ بعد از اینكه تعمیرش تموم شد . یه روز من توی سنگر ایستاده بودم

 سید اومد داخل سنگر و رفت از دریچه ی سنگر بیرون رو نگاه میكرد گفت سنگر

خیلی خوب شده ؛ رسول فقط باید شانس داشته باشی و یه خمپاره ازین دریچه بیاد

داخل و شهید بشی ؛ تا این حرف رو زد سید یه خمپاره 120 زوزه كشون اومد و

 خورد زیر سنگر و یه دود غلیظ ازش بلند شد . (خمپاره هائی بودند كه به اونها

فسفری میگفتیم و برای  شناسائی شلیك میشدند ) من سریع رفتم بیرون و زدم

زیر خنده ؛ سید گفت مزقون بیا شانس داره بهت رو میكنه ........





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
روزشمار محرم عاشورا
زیارت عاشورا